|
جایگاه فلسفه در ایران
و جهان
فلسفه
در ایران از احترام خاصّ برخوردار است و در بیشتر دانشگاههای کشور و در حوزههای
علمیه تدریس میشود. در سالهای اخیر ترجمه آثار فلسفی نیز رونق پیدا کرده و بعضی از
آثار مهم فلسفه جدید به زبان فارسی ترجمه شدهاست. جوانان هم اقبال نسبتاً خوبی به
فلسفه دارند اما این ظاهر قضیه است و در جهان کنونی ظاهر همواره عنوان باطن نیست.
در زمان ما تجدد غربی، جهانی و همه جایی شدهاست و چنانکه میدانیم سهم همه مناطق
از تجدد به یک اندازه و یک نحو نیست. باطن تجدد در همان کانون خود هرچه را که در
قوه داشته به ظهور و فعلیت رساندهاست چنانکه بعضی از اهل فلسفه آن دیار هم
میگویند که فلسفه دیگر جایی ندارد و مثلاً دموکراسی مبتنی بر فلسفه نیست. اتفاقاً
آن فیلسوف آمریکایی که این سخن را بصورتهای مختلف تکرار کردهاست اگر بعنوان فیلسوف
حق داشت که صرفاً به کشور خود فکر کند، سخنش درست بود زیرا آمریکا محصول اروپا و
صورتی از تحقق فرهنگ و تمدن اروپایی است. در آمریکا دموکراسی ساخته نشدهاست بلکه
اروپائیان دموکراسی را به آمریکا بردهاند و البته در آنجا رنگ و رو و صفت خاص پیدا
کرده و اهلی آمریکا شدهاست. در آمریکا همه چیز در سطح قرار دارد و به این جهت صریح
و روشن و بی تکلّف است. آمریکا کشور بیابانهای وسیع و دشتها و دریاهای بزرگ است.
اصلاً با پدیدآمدن آمریکا، جهانیشدن تمدن اروپایی آغاز شدهاست مع هذا آمریکا را
با کشورهای آفریقایی و آسیایی و آمریکای مرکزی و جنوبی قیاس نباید کرد. آمریکا علم
و فرهنگ و تمدن اروپایی را اخذ نکرد بلکه قطعهای از تمدن اروپا بود که به غرب
اقیانوس اطلس مهاجرت کرد و علم و تکنولوژی و لیبرالیسم را با خود برد و در آنجا
آنها را پرورد. مناطق دیگر جهان علم و تکنولوژی را از اروپا اخذ و اقتباس کردند و
اگر سابقه تاریخی داشتند، میبایست آن دستاورد را در کنار سوابق و مأثر تاریخی خود
قرار دهند و این قراردادن و قرارگرفتن کار سادهای نیست. علم را میتوان آموخت
اما اگر میخواهیم رشد کند و ثمر بدهد باید در زمین مستعدّ تاریخ و فرهنگ ریشه
بدواند. اقوام غیرغربی کمتر به فکرشان میرسد که علم خریدنی نیست و آنچه از علم
قابل خریداری است باید مصرف شود و اگر مصرف نشود پس از مدتی بهیچ کار نمیآید. علم
خریداریشده شاید تا مدتی مثل یک شاخه گل به عنوان زینت بکار آید و البته برای
اینکه همواره زینت باقی بماند باید با گلفروش قرارداد خرید دائم منعقد کنند. این
علم تاریخی نیست و جزء اصلی و مقوّم تاریخ نمیشود. فلسفه را هم مثل هر علم دیگر
میتوان آموخت و درس داد و مایه تکرار و تفنّن کرد بی آنکه با جان هیچ نسبتی پیدا
کند. میدانیم که فلسفه دو بار از اروپا به ایران آمدهاست. متأسفانه کسانی که
ترجمه و اخذ و آموزش فلسفه جدید را آغاز کردند، برخلاف مترجمان دوره اول یا به آن
علاقهای نداشتند و حتی نمیدانستند که چیست یا آن را از آثار و لوازم تمدن جدید و
جزئی از آن تلقی کردهبودند. در نظر محمدعلی فروغی فلسفه مهم بود اما اگر از اهمیت
و مقام آن میپرسیدند، میدیدند که او آن را در عرض علوم دیگر یا از آثار فرهنگی
تجدد میدانست و بیشتر اثر روحی و اخلاقی آن را در نظر داشت. اگر میگویند از میان
اینهمه کتاب که فروغی در ادب و سیاست و اقتصاد و تاریخ و فلسفه نوشت چرا کتاب سیر
حکمت در اروپا نفوذ و جلوه بیشتر پیدا کرد پاسخ اینست که زبان فلسفه در کشور ما
نامأنوس نبود و فروغی هم وقتی میخواست فلسفه اروپایی بنویسد و ترجمه کند، به
مطالعه بعضی آثار فلسفه اسلامی پرداخت چنانکه قسمتی از طبیعیات شفای بوعلی سینا را
نزد استاد معاصر فلسفه اسلامی مرحوم فاضل تونی خواند و ترجمهاش را نوشت و ترجمه
فارسی بخش «فنّ سماع طبیعی» شفا را چاپ کرد ولی او وقتی میخواست کتاب در اقتصاد
بنویسد اصطلاح اقتصاد در زبان فارسی معنی دیگری داشت و مطالب علم اقتصاد در زبان
فارسی بیگانه مینمود. فروغی به فلسفه با نظر تمدنی و سیاسی نگاه میکرد. بعد از او
هم هرچه از فلسفه غربی جدید به ایران آمد، با ایدئولوژی درآمیختهبود یعنی پیروان
ایدئولوژیها حاملان فلسفه هم بودند. اکنون هم اگر از فلسفه درسی دانشگاهی صرفنظر
کنیم، فلسفهها همه با نظر و تعلقخاطر ایدئولوژیک در زبان ما وارد میشوند.
میگویند چه عیب دارد که فلسفه همراه ایدئولوژی باشد؟ ایدئولوژی برای عمل است و
غایت عملی دارد. فلسفهای که در پی ایدئولوژی سیر کند، مقصدش با مقصد ایدئولوژی یکی
میشود و وقتی چنین شد، دیگر فلسفه نیست زیرا فلسفه تابع و وسیله نمیشود. ممکن است
گمان کنند که اگر فلسفه وسیله رسیدن به مقصد و مقصودی نباشد پس بهیچ کار نمیآید و
وجودش بیوجه است. این گمان ناشی از بیگانگی با فلسفه است. فلسفه صورت متعیّن عقل
تاریخی و مایه همبستگی و تعادل زندگی مردمان است. فلسفه رهآموز و راهگشاست و مقصد
و مآل هم با آن معین میشود پس آن را در هر راهی و بهرجایی نمیتوان برد. اینکه
گفتم یک حکم صرفاً نظری و بحثی نیست. فلسفه وقتی وسیله انگاشته میشود، از کار
میافتد. اثر فلسفه جانبخشی است و اگر این اثر را از آن بگیرند دیگر منشاء هیچ
اثری نیست. اگر فلسفه را بیهوده و لاطائل میدانند از آنست که اثر جانبخشی را
نمیبینند و توقّعات دیگری از آن دارند که از عهدهاش بر نمیآید. فلسفه مثل فیزیک
و زمینشناسی و حتی جامعهشناسی نیست. فلسفه تفکر است. اگر این قول را میپذیریم به
استقبال فلسفه میرویم و اگر نمیپذیریم با فلسفه سر و کاری نمیتوانیم
داشتهباشیم. وقتی میپرسید فلسفه چه جایگاهی دارد و ما با فلسفه چه نسبتی داریم،
باید به آثار فلسفی زمان مراجعه کنید و ببینید آیا اهل نظر ما مسائل را چگونه مطرح
کرده و چه پاسخی به آنها دادهاند. ما علاوه بر کار ترجمه تعداد زیادی کتاب درسی در
فلسفه و در شرح و بیان فلسفهها نوشتهایم و قدر آنها را باید بدانیم اما آیا
نویسندگان این شرحها با آثار فلاسفه از در همزبانی درآمده و از آنها پرسشها کرده و
به پاسخهایی رسیدهاند یا صرفاً نقل عبارات کرده و معانی مشهور و متداول را گرد
آوردهاند؟ اگر سخن نو و بدیعی هست یا بهتر بگویم اگر فلسفه جدید از صورت ترجمه لفظ
به لفظ خارج شده و در زبان ما جایی پیدا کردهاست میتوان امیدوار بود که از
وابستگی به ایدئولوژیها آزاد شود و وجود مستقلی پیدا کند. اکنون فلسفه مجموعهای از
علم و اطلاعات و معلومات است که در علم دانندگان آن و در کتابها محدود و محبوس
شدهاست و اثری در زندگی و سیاست و اقتصاد و مدیریت و علم ندارد. حتی فلسفه
خواندهها هم نمیدانند یا اگر بدانند نمیپرسند که چرا در جایی که فلسفه باید
رهآموز باشد اسمی و ذکری از فلسفه نیست. آیا میتوان در باب وضع علم بدون رجوع به
فلسفه حکم کرد؟ آیا تدوین برنامه جامع علم کشور بدون رجوع به اصحاب فلسفه علم و
فلسفه تاریخ و سیاست و بطورکلی بیدخالت فلسفه میسر است؟ اگر میسر نیست و کسانی که
به این کار و کارهای مشابه آن اشتغال دارند با اینکه دهها سال کار میکنند و از
عهده بر نمیآیند، از خود نمیپرسند که مشکل چیست و چه شرایط و لوازمی برای
انجامدادن کار لازم است، معلوم میشود که فلسفه و پرسش هیچ جایی ندارد. فلسفه اگر
در فضای جامعه ساری و منتشر باشد، طلب و همبستگی و همراهی و هماهنگی بوجود میآورد.
این را بدانیم که هروقت در هر جامعهای کارها هماهنگ نیست و پیوند امروز از دیروز
بریده و هر گروه و سازمانی سازی مینوازد، فلسفه و تفکّر نفوذ و نشاط ندارد. بسیاری
سخنان تحسینآمیز که در حق فلسفه گفته میشود اگر تکرار عبارات دیگران و رعایت ادب
و تعارف نباشد، شاید عظمت فلسفه آن را موجب شدهباشد ولی بهرحال مقام و شأن فلسفه
با تعارفها معلوم نمیشود. نشانه وجود و رهآموزی فلسفه در جامعه و زندگی، نظم و
سامان کارها و هماهنگی سازمانهاست. در کتابها و مقالات هم باید نظر کرد و دید آیا
توانستهایم از تکرار آراء دیگران بگذریم و به همسخنی با فلسفهها و فیلسوفان
برسیم؟ بعبارت دیگر باید ببینیم آیا فلسفه شغلی در میان شغلهاست و کسانی به آن
مشغول میشوند و با آن عمر میگذرانند یا میآید که اساس شغلها را بگذارد و تکلیف
آنها را معیّن کند. فلسفه سخن زمان است که به گوش مستعدان گفته میشود. اصلاً چرا
صرفاً در کتابهای فلسفه دنبال فلسفه بگردیم؟ به آثار و کتب تاریخ و ادب و فرهنگ
مراجعه کنیم. اگر در آنها روح یافتیم بدانیم که تفکر هست و اگر مطالب متفرق از
اینجا و آنجا فراهم آمده و در کنار هم قرار گرفتهاست باید حدس زد که فلسفه غائب
است اما مهمترین نشانه وجود فلسفه دردمندی و عاشقی است. هرجا درد و عشق نیست فلسفه
هم نیست. البته درد و عاشقی اختصاص به فلسفه ندارد. اولیاء الهی و عارفان بالله و
شاعران بزرگ هم با درد و عشق دمسازند. فلسفه و دین و هنر هرجا باشند، آنجا درد هم
هست. کسی که درد ندارد ممکن است به شغل فلسفه و دین و هنر مشغول باشد اما شغل فلسفه
را با درد فلسفه اشتباه نکنیم. میتوان شاغل شغل فلسفه بود و یک عمر فلسفه خواند و
فلسفه گفت و با فلسفه هیچ نسبتی نداشت. علم فلسفه عین فلسفه نیست هرچند که بدون علم
فلسفه به عین فلسفه نمیتوان رسید اما علم فلسفه اگر ما را به حقیقت آن نرساند، به
هیچ کار نمیآید. کسانی که فلسفه را بیهوده میدانند کاملاً در اشتباه نیستند.
آنها فلسفه را در صرف علم فلسفه میبینند و علم فلسفه جز در مجلس درس در هیچجا
بهیچ کار نمیآید. ما بدون تردید علم فلسفه داریم. آثار و نشانههایی هم از
تعلقخاطر به فلسفه نیز اینجا و آنجا و مخصوصاً در میان جوانان میتوان یافت اما
هنوز تقاضا، تقاضای معلومات فلسفی است. در نوشتههای فلسفی فعلی اثر نمایانی از نقد
و نقادی هم نمیبینیم. ردّ و مخالفت و تحقیر و ناسزاگویی هست و گاهی اینها را با
نقد اشتباه میکنند. نقد که نیست یعنی چیزی بدست نیامدهاست. من حدود پنجاه سال است
که قلم میزنم و چیزی مینویسم. در این مدت از فحش و توهین و عتاب و خطاب و قهر و
مهر و احسان نصیبها داشتهام اما بندرت از من پرسیدهاند معنی فلان سخن چیست و آن
را از کجا آوردهام و چرا پذیرفتهام و گفتهام بلکه گفتهاند و هنوز هم میگویند
که نباید بگویی و احیاناً دلیلش این بودهاست که این سخن مثلاً از هگل است. فرض
کنیم سخنی هگلی باشد. آیا سخن هگل را نقل کردن یا حتی پذیرفتن گناه است؟ مگویید که
اظهار این قبیل سخنان دلیل فقدان نقد و قصور فهم فلسفی نمیشود. این گفته بطورکلی
درست است اما من نمونهای را از متن بحثها و نزاعهای موجود آوردهام و هرگز
ندیدهام و نشنیدهام که کسی پا در میان بگذارد و بگوید سخنها را با انتساب به
گویندهاش و بدلیل اینکه فلان گفتهاست، نادرست و فاسد نمیشناسند و به کسی که امر
انظر الی ما قال و لاتنظر الی من قال را بدست گرفتهاست و سخنها را با انتساب به
این و آن ردّ و ابطال و اثبات کند تذکر نمیدهند که غرق غفلت است. البته آنان که
تماشاگر میدانند اگر این معنی را درنیابند، گناهی ندارند اما اهل فلسفه نیستند. ما
نقد نمیکنیم بلکه جدل میکنیم تا از مواضع خود دفاع کنیم و این مواضع، مواضع فکری
نیست بلکه مواضع و علائق شغلی و اجتماعی و سیاسی است. به این جهت است که بحثها زود
رنگ خشونت بخود میگیرد و بجای اینکه مواضع اختلاف روشن شود، اختلافها به دشمنی
میانجامد.
شاید بهتر بود که نشان میدادم از پنجاه سال پیش چه فلسفههایی از اروپا به کشور
ما آمده و چه معتقدان و پیروانی داشته و هریک چه خدمتی به فلسفه کردهاند. در این
صورت اینهم معلوم میشد که آشنایی با فلسفه اسلامی در اخذ فلسفه غربی چه اثر و سهمی
داشتهاست. همچنین در مییافتیم که اختلاف اصلی در حوزههای مختلف بر سر نفی و
اثبات فلسفه است. گروهی که پوزی تیویست یا منتسب به فلسفه تحلیلی شدند، فلسفه را
انکار کردند و تجربه من اینست که منصفترین و فاضلترینشان از فهم مطالب فلسفه عاجز
بودند و بهمین جهت چیزهایی مثل فلسفه هگل یا بطورکلی فلسفه کنتینانتال (قارهای-
اروپایی) در نظرشان گمراهی و آفت و جرم و گناه بود. اینها معمولاً با دگماتیسم
مخالفت میکردند اما همه دگماتیک بودند و گاهی دگماتیسم چنان چشم و گوششان را
میبست که گوششان سخنی جز گفته خودشان را نمیشنید و چشمشان همهجا صورت خودشان را
میجست. گروه دیگر کم و بیش با فلسفه موسوم به فلسفه اروپایی آشنا بودند و آن را
تعلیم میکردند (و میکنند). این گروه را بزحمت میتوان تحت یک عنوان کلی قرار داد.
بعضی از استادان فلسفه اسلامی و علاقمندان به فلسفههای افلاطون و ارسطو و دکارت و
کانت و هگل و هیدگر و گادامر و فوکو و . . . در این گروه قرار میگیرند. این گروه
برخلاف آنچه در ظاهر بنظر میرسد، کمتر از گروه اول ایدئولوگند و بیشتر به پژوهش و
تعلیم و تألیف اشتغال دارند.
گمان میکنم اگر این تقسیم را بصورت نسبتاً مفصل میآوردم پاسخ بهتری به پرسش شما
دادهبودم یا خواننده از آن درک بهتری پیدا میکرد ولی آنچه گفتم ناظر به پیوند
میان ما و گذشته خودمان و تجدد اروپایی بود و بدون درک این نسبت نمیتوان به وضع
فلسفه در هیچ جای جهان پی برد. این وضع هرچه باشد مقام ما را در تاریخ معاصر نشان
میدهد و پایه و مایه تدبیرها و تصمیمهای مهمّ ماست. فلسفه در اختیار ما نیست که
هر وقت خواستیم آن را احضار کنیم و نزد خود بیاوریم یا اگر از آن ملول شدیم، از
اطاق بیرونش کنیم یا آن را از پنجره به بیرون پرت کنیم. فلسفه میآید و به ما
امکانهایی میدهد و راههایی پیش رویمان باز میکند و اگر نیاید یا باشد و برود چه
بسا که به سرگردانی دچار شویم و در کار و بارمان پریشانی پدید آید. مع هذا اگر
گوشمان را در برابر صدای زمان و تاریخ بگشاییم و به استقبال فلسفه و تفکر برویم،
فلسفه هم بسوی ما میآید ولی بازگذاشتن گوش و استقبال کردن از فلسفه کار صعبی است و
با نصیحت و دستورالعمل انجام نمیشود. |